×
×

عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید ۶ ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

  • کد نوشته: 201871
  • ۲۶ اردیبهشت
  • 6 بازدید
  • ۰
  • امدادگر گیلانی گفت: پیکر شهیدی را از زیر آوار بیرون آوردیم، از رد خون شهید روی لباسم، عطر گل به مشامم رسید.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید ۶ ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ
    استانها

    به گزارش خبرگزاری تسنیم از رشت، هنوز صدای انفجار و آه و ناله مصدومین زیر آوار گوش‌هایش‌ را آزار می‌دهد و قلبش را به درد می‌آورد اما فرصتی برای درنگ نیست، باید سریع جلیقه سرخ اما به رنگِ امید هلال احمر را به تن کند و دل به جاده بزند. او خوب می‌داند که در شغلش، دقایق و ثانیه‌ها چقدر مهم هستند، می‌داند در همان لحظات، تپش‌های قلبی به گام‌های او دوخته شده و چشم‌های اشکبار و بی‌قراری زیر آوار در انتظار دیدن جلیقه سرخ خاکی و دست‌های نجاتگرش است.

    سجاد علیزاده، نجاتگر ۲۹ ساله تیم واکنش سریع جمعیت هلال احمر استان گیلان است؛ جوانی که هنوز به سن سی سالگی نرسیده اما پانزده سال از عمر خود را در خدمت جمعیت هلال احمر گذرانده است. او سال‌ها پیش در اوج نوجوانی، جلیقه سرخ هلال احمر را با هدف کمک به مردمش به تن کرد و امروز آن‌قدر تجربه اندوخته که می‌تواند برای بسیاری از آسیب‌دیدگان حوادث مختلف مایه امید و آرامش باشد.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید 6 ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

    علیزاده در طبیعت سبز و باران‌خورده گیلان قد کشیده است؛ سرزمینی که زیبایی‌هایش زبانزد است اما بارها حوادث طبیعی همچون سیل و طوفان مایه رنج و ناراحتی مردمانش شده است؛ او در تمام این سال‌ها در دل بحران‌ها حضور داشته و سعی کرده معنوی‌ترین حامی و تکیه‌گاهی در برابر آلام مردمش باشد و حالا در آستانه ورود به دهه سوم زندگی‌اش، برای نخستین بار از نزدیک با واقعیت‌های تلخ و دلخراش دو جنگ تحمیلی روبه‌رو شده و زخم‌های آن را لمس کرده است.

    این بار اما ماجرا فرق دارد؛ دیگر خبری از خشم طبیعت نیست؛ نه سیلابی در راه است و نه زلزله‌ای از دل زمین برخاسته است، این بار طوفان سهمگین جدیدی را دشمنانِ جنایتکار و کینه‌توز از کیلومترها دورتر علیه مردم و سرزمین‌مان به پا کرده‌اند؛ شاید اگر چنین طوفانی در هر کشور دیگری رخ می‌داد، فجایع بزرگی می‌آفرید و ریشه‌های اتحاد مردمش را سست می‌کرد اما برای ایرانِ اسلامی و مردمانش که از دل طوفان‌ها رشد کرده‌اند نه‌تنها ما را از پا در نمی‌آورد بلکه ما را به‌ هم نزدیک‌تر کرده و ایستادگی‌‌مان سدی محکم‌تر در برابر طوفان‌ها خواهد شد.

    سجاد علیزاده به هر حال در برابر چنین طوفانی هم نمی‌تواند دست روی دست بگذارد و یک‌جا بنشیند؛ در وجودش، حس مسئولیتی سنگین نسبت به مردم و کشورش او را به رفتن فرا می‌خواند.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید 6 ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

    فاصله رشت تا تهران روی نقشه شاید طولانی نباشد، اما برای او این مسیر انگار کیلومترها کش می‌آید؛ از یک سو چیزی شبیه ندای وظیفه مدام می‌گوید باید زودتر برسی، آنجا چشم‌هایی منتظر آمدنت هستند از سوی دیگر نمی‌داند که این رفتن، بازگشتی خواهد داشت؟ آیا دوباره چهره پدر و مادرش را خواهد دید؟ چون او می‌داند در تهران قرار است با صحنه‌هایی روبه‌رو شود که با همه تجربه‌های سال‌های امدادگری‌اش فرق دارند.

    قلب سجاد هنوز هم به حادثه عادت نکرده است؛ هر بار که صدای خطر بلند می‌شود، باز همان جلیقه سرخ را به تن می‌کند و راهی می‌شود؛ او در هر دو جنگ ۱۲ روزه و رمضان از همان ساعات اولیه برای کمک عازم تهران شده است و درباره ساعات اولیه اعزام می‌گوید: به‌محض شنیدن خبر حمله رژیم صهیونیستی به کشور عزیزم ایران، دستور آماده‌باش صادر شد و تقریباً ۶ ساعت بعد از آغاز جنگ، در منطقه حضور داشتیم و عملیات امدادرسانی را شروع کردیم.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید 6 ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

    علیزاده که سال‌ها اتفاقات جنگ تحمیلی ۸ ساله را از زبان پدر و بزرگترها شنیده بود می‌گوید: من جنگ تحمیلی هشت ساله را ندیدم فقط خاطراتش را شنیده بودم؛ اینکه مردم چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتند و چطور مقاومت کردند اما اینکه خودم هم بخواهم چنین صحنه‌هایی را از نزدیک ببینم و لمس کنم، برایم کمی دور از ذهن بود.

    وسط آن همه ترس و ویرانی، امدادگر باید بماند

    علیزاده از نجات مصدومان و ثانیه‌هایی که ترس، تمام وجود آدم‌ها را فراگرفته می‌گوید: در جنگ ۱۲ روزه موفق شدیم نزدیک به ۱۰ نفر را از زیر آوار، زنده نجات دهیم اما متأسفانه تعداد شهدا هم بالا بود؛ مصدومانی که زنده از زیر آوار بیرون می‌آیند معمولاً نگران و مضطرب هستند و مدام به ما می‌گویند “منو تنها نذارید” چون تصور می‌کنند ما برای نجات جان خودمان صحنه را ترک میکنیم برای همین مدام خواهش می‌کردند که تنهاشان نگذاریم؛ ما هم سعی می‌کردیم آرام‌شان کنیم و می‌گفتیم نگران نباشید ما اینجا هستیم و شاید در آن لحظه‌، همین چند کلمه ساده بیش از هر دارو و درمانی به آن‌ها آرامش می‌بخشید و با نگاه‌های سرشار از ترس از ما تشکر می‌کردند خود امدادگرها هم از تشکرهای ساده‌ مردم نیرو می‌گرفتند.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید 6 ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

    بمب‌ها دوزمانه بودند؛ جان امدادگران در خطر بود

    علیزاده از دقایقی گفت که فرصت فکر کردن وجود نداشت، او در جنگ رمضان هم به‌همراه همکارانش از گیلان، پهنه‌ای از تهران بزرگ را تحویل گرفتند و بعد از اصابت‌ها به عنوان تیم ارزیاب وارد عمل می‌شدند. او می‌گوید: ساعت ۲ شب به تهران رسیدیم و حدود نیم ساعت طول کشید تا تجهیزات را برای عملیات آماده کردیم، دقیقاً ساعت ۲:۳۰ شب بود که اولین مأموریت به ما اعلام شد و به منطقه اعزام شدیم.

    علیزاده ادامه داد: شرایط و اتفاقات جنگ رمضان با جنگ ۱۲ روزه کمی فرق می‌کرد؛ بچه‌هایی که از صبح درگیر عملیات و اتفاقات جنگ بودند مدام به ما می‌گفتند “آقا حواستون باشه… بمب‌های دشمن دوزمانه هستن”؛ یعنی ممکن است نقطه‌ای که یک بار هدف قرار گرفته دوباره انفجار داشته باشد و جان امدادگرانی که برای کمک رفته‌اند هم به خطر بیفتد. با وجود تمام این هشدارها اما رسیدن به مردم و امدادرسانی در سریع‌ترین زمان برای ما یک اولویت بود.

    لحظه‌ای که اشهدم را خواندم

    علیزاده در ادامه به نفس‌گیرترین لحظات حضورش در میدان اشاره می‌کند و می‌افزاید: ساعت ۲:۳۰ شب بود؛ با درک شرایط موجود و همه تهدیداتی که از سوی دشمن وجود داشت، به محل موردنظر اعزام شدیم. وقتی به منطقه رسیدیم متوجه شدیم یک کیوسک نگهبانی هدف قرار گرفته است؛ حجم آوار خیلی زیاد نبود اما صدای ناله مصدوم از زیر آوار به گوشمان خورد؛ در حال بررسی شرایط بودیم که صدای جنگنده‌ هم شنیدیم. بهرحال شروع کردیم آوار را بررسی کردن تا محل دقیق مصدوم را پیدا کنیم و دیدیم یک بنده‌خدا نصف بدنش زیر آوار گیر کرده است.

    هنوز عملیات نجات ادامه داشت که دوباره صدای جنگنده در آسمان پیچید؛ این‌بار نزدیک‌تر و سنگین‌تر. طوری که احساس کردیم فاصله زیادی با ما ندارد. چند لحظه بعد حتی صدای شلیک موشکش را هم شنیدیم، آن لحظه اشهدمان را خواندیم، با خودم گفتم “آقا دیگر تمام شد، ما هم رفتیم…” اما صدای انفجار از نقطه‌ای دیگر بلند شد. بعد از صدای اصابت متوجه شدیم حدود پانصد متر پایین‌تر را خبیثانه مورد حمله قرار داده‌ است.

    علیزاده این لحظه را یکی از سخت‌ترین و عجیب‌ترین تجربه‌های دوران امدادگری‌اش می‌داند؛  لحظه‌ای که میان صدای ناله یک مصدوم و غرش جنگنده‌ها، نجاتگرها ایستاده بودند؛ فقط برای اینکه انسانی زیر آوار تنها نماند. او می‌گوید اصلاً بحث ترس در عملیات امداد و نجات جایی ندارد، نمی‌گویم نترسیدم؛ چرا تا حدی ترس داشتم اما اگر این ترس را به خودم راه می‌دادم عملاً نمی‌توانستم کارم را درست انجام دهم.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید 6 ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

    به گفته او، امدادگر در شرایط بحرانی باید بتواند ذهنش را کنترل کند؛ چون کوچک‌ترین استرس یا آشفتگی ممکن است هم جان نیروهای امدادی را به خطر بیندازد و هم روند نجات مصدومان را مختل کند.

    بوی گُل از روی رد خون یک پاسدار شهید

    در ادامه، علیزاده از خاطره‌ای حرف می‌زند که هنوز برای خودش عجیب و فراموش‌نشدنی است؛ نگاهی به دوربینم می‌اندازد و می‌گوید: یک چیزی را خودم از نزدیک حس کردم، نمی‌دانم بگویم یا نه.. اما دلم می‌خواهد بگویم.. در یکی از عملیات‌ها، حین خارج کردن پیکر یک شهید از زیر آوار، خون آن شهید به شلوار من مالیده شد. عملیات که به پایان رسید، نیروها به محل استقرارشان بازگشتند و من هم برگشتم اما حین مرتب کردن لباسم متوجه بویی از روی رد خون شهید شدم؛ وقتی خوب دقت کردم، چیزی که استشمام می‌کردم برای خودم عجیب بود. برای من بوی یک گُل می‌آمد. حتی همکارم را صدا زدم که بیاید و چک کند و او هم تعجب کرد. بعد از کمی تحقیق متوجه شدیم پیکری که خارج کرده بودیم از شهدای پاسدار بود و رد خونش روی شلوارم،‌ رایحه خوشی می‌داد.

    اگر صدای من را می‌شنوی، مشت بزن به دیوار

    علیزاده به یکی دیگر از عملیات‌های نجات در مناطق مسکونی تهران اشاره می‌کند و می‌گوید: در یکی از مناطق مسکونی تهران، متأسفانه منزل یک خانم مورد اصابت قرار گرفته بود. وقتی به محل رسیدیم، صدایی که از زیر آوار شنیدم فریاد نبود؛ صدای مشت بود…صدای ضربه‌هایی که به یک سطح فلزی یا چوبی می‌خورد. در آن شرایط، همین صدا می‌توانست تنها امید برای پیدا کردن فردی زنده زیر حجم زیادی از آوار باشد.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید 6 ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

    بلافاصله جست‌وجو و آواربرداری را شروع کردیم و متوجه شدیم خانمی زیر آوار گرفتار شده است. او صدای ما را می‌شنید اما نمی‌توانست صحبت کند. برای پیدا شدن نقطه دقیق دسترسی‌اش، نزدیک جایی که صدا می‌آمد گفتم اگر صدای من را می‌شنوی، بازم مشت بزن به دیوار. و چند لحظه بعد، صدای مشت آمد. همان صدا، مسیر نجات را مشخص کرد. جهت آن ضربه‌ها را تشخیص دادیم و با کمک سگ‌های زنده‌یاب، نقطه دقیق را پیدا کردیم و بعد از حدود یک ساعت و نیم تلاش توانستیم مصدوم را زنده بیرون بکشیم و تحویل عوامل اورژانس دادیم.

    وقتی به پیکر یک نوزاد شش‌ماهه رسیدیم

    وقتی از علیزاده خواستم کم‌سن‌ترین شهیدی را که پیکرش را از زیر آوار بیرون آورده به یاد بیاورد، برای چند لحظه سکوت کرد؛ سرش را پایین انداخت و از خاطره‌ای گفت که هنوز هم مرورش برایش سنگین و دردناک بود. خیلی آرام گفت: اصلاً خاطره جذابی نیست.. و بعد ادامه داد: در یکی از مناطق تهران، یک خانه مسکونی به‌طور کامل تخریب شده بود. ما بعد از آواربرداری‌هایی که انجام دادیم، متأسفانه به پیکر یک نوزاد شش‌ماهه رسیدیم.

    او می‌گوید حتی روایت آن صحنه هم برای نیروهای امدادی دشوار است؛ صحنه‌ای که با وجود تجربه سال‌ها حضور در حوادث و عملیات‌های سخت، هنوز هم از ذهنش پاک نشده است.

    علیزاده ادامه داد: خیلی لحظه دردناکی بود. هنوز وقتی بهش فکر می‌کنم نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم؛ آخر یک بچه شش‌ماهه چه گناهی داشت؟ بعد از اینکه عملیات تمام شد، طبق روال درباره اتفاقات و وضعیت خانواده‌ها سؤال کردیم و فهمیدیم که پدر و مادر آن نوزاد شش‌ماهه هم به شهادت رسیده‌اند.

    بابا دارم میرم… حلالم کن

    علیزاده می‌گوید در جنگ ۱۲ روزه برخلاف سایر مأموریت‌ها فرصتی کوتاه برای خداحافظی با خانواده پیدا کرد؛ مادر او را از زیر قرآن رد کرد و گفت پسرم، تو را به خدا سپردم، برو خدا پشت و پناهت. بعد از اعزام، ارتباطش با خانواده محدود و کوتاه بود. تمام مدتی که در تهران مشغول عملیات نجات بود، مادر فقط از طریق پیامک با پسر ارتباط می‌گرفت و وقتی خبر سلامتی‌اش را می‌شنید، خیالش راحت می‌شد و می‌گفت دیگه برو به کارت برس می‌دانم مشغول نجات مردمی و سرت شلوغه.

    اما در جنگ رمضان، حتی همین فرصت کوتاه هم برایش فراهم نشد؛ او می‌گوید: در جنگ رمضان فرصتی برای خداحافظی با پدر و مادرم نداشتم فقط آخرین لحظه تماس کوتاهی با پدرم گرفتم و گفتم بابا من دارم میرم… بدی، خوبی، هرچی دیدی حلال کن. متوجه تغییر صدای پدرم پشت تلفن شدم بعدها فهمیدم آن لحظه خیلی بهش سخت گذشته است.

    عطر خون شهید و پبدا شدن پیکر شهید 6 ماهه؛ مشاهدات عضو هلال احمر از جنگ

    با وجود همه دلتنگی‌ها، علیزاده معتقد است در آن روزها امدادگران وظیفه‌ای سنگین بر دوش داشتند و نمی‌توانستند دست روی دست بگذارند و نظاره‌گر باشند. به باور او، در چنین شرایطی مردم به امثال آن‌ها و به اراده و غیرتی که خستگی و ترس را کنار می‌زند نیاز دارند.

    علیزاده که در هر دو جنگ، حدود ۲۵ روز در میدان حضور داشته است‌ می‌گوید: چهره شهدای غیرنظامی هنوز جلوی چشمانم هست؛ من از نزدیک دیدم که رژیم صهیونیستی و آمریکا به پیر و جوان و کودک و نوزاد رحم نکردند و با قساوت قلب هم‌وطنانم را به خاک و خون کشیدند، نامردی و جنایت‌شان‌ را به چشم دیدم. آخر نوزاد شش‌ماهه، بچه چهارساله و زن جوان چه گناهی کرده بودند؟ آیا این‌ها نظامی بودند؟ چگونه از روی این خون‌ها رد می‌شوند؟ این جنایت‌‌‌ها را هرگز فراموش نمی‌کنیم.

    صحبت‌های امثال علیزاده و تمام کسانی‌ که مستقیماً با اتفاقات تلخ صحنه جنگ روبرو بود‌ه‌اند و با زخم‌هایش گریسته‌اند حکایت واقعیت‌هایی از جنگ است که هرگز نباید فراموش شود؛ واقعیت‌ِ دست‌های پلید شیاطین آمریکایی صهیونی که به خون فرزندان و رهبر عزیزتر از جانمان آغشته شد، این جنایتکاران حتی اگر با چهره‌ای مصلحانه ظاهر شوند هرگز قابل اعتماد نیستند؛ ما نباید ذره‌ای به وعده‌های دروغینشان اعتماد کنیم؛ شیاطینی که در برابر افکار عمومی جهان جنایاتشان را انکار می‌کنند و ادعا می‌کنند هدف‌شان فقط نظامیان بوده است البته پرونده‌ آنان نزد ایرانیان همواره سیاه و تیره بوده است، از روزی که هواپیمای مسافربری‌مان را بر فراز آب‌های خلیج فارس با صدها مسافر زدند، تا روزی که بیش از ۱۶۰ کودک را در میناب به شهادت رساندند و همین‌طور جنایات متعدد دیگری که در منطقه مرتکب شدند.

    امروز مردم هوشیار و با بصیرت ما جبهه‌ حق و باطل را تشخیص داده‌اند و در خیابان‌هایمان، فریاد «الله اکبر» را بر سر شیاطین و یزیدیان زمان سر می‌دهند. همان فریادی که امام شهیدمان فرمود “این سلاح را کنار نگذارید که بزرگترین قدرت‌ها را زمین خواهد زد” و ما امروز هستیم پای عهدی که با امام شهیدمان بستیم و با همین سلاح «الله اکبر»، پوزه هر زورگو و قلدری را به خاک می‌مالیم.

    گفت‌وگو از: زهرا رستگار

    انتهای پیام/

     
     
     

    اخبار مشابه:

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *